تبليغاتX
.:آبی نوشته های این من:.

.:آبی نوشته های این من:.
 
قالب وبلاگ
می خوام داستانی که تو یه جزیره داشتمو بنویسم

رفتم تو یه جزیره ی کوچیک که ۵ تا آدمخوار توش بود

با یه چمدون کتاب و نوار و یه واکمن

پنج تا آدمخوار گرسنه بود و من...

برای اولی کتاب می خوندم و غرق شد تو یه دنیای دیگه...

پنجمی : من باهاشون فرق دارم...

چهارتا آدمخوار گرسنه بود و من...

برای دومی آواز می خوندم

پنجمی : من باهاشون فرق دارم... از من نترس رها...

سه تا آدمخوار گرسنه بود و من...

به سومی واکمنمو دادم

پنجمی : رها باورم کن... بهم اعتماد کن..."حلٌش می کنم"...

دو تا آدمخوار گرسنه بود و من...

ولی با خودم می گفتم : نگران پنجمی نباش... اعتماد کن...

برای چهارمی از عشق گفتم و عاشق دومی شد...

یه آدمخوار گرسنه موند، یه آدمخوار گرسنه ولی مهربون

برام از آدمخوارا می گفت، مثلا گفت آدمخوارا آخرین خواسته ی غذاشون رو زمین نمیندازن...

و

یه روز هم

بهم گفت به آخرین خواستت فکر کردی؟!

و فکر کردم آخرین خواسته ام نوشتن داستانم تو جزیره باشه ...

 

 

 


*بر اساس یک داستان واقعی

*از یه "ب"خیلی ممنونم :)

[ یکشنبه 9 بهمن1390 ] [ 3:10 AM ] [ رها ] [ ]
می گن تو بهشت یه دکمه ای هست می زنی اتاقت مرتب می شه...  

[ جمعه 7 بهمن1390 ] [ 1:25 PM ] [ رها ] [ ]
خسته...

اینجانب خسته می باشم!

خسته و کلافه...

کلافه... کلافه... کلافه... :|

[ پنجشنبه 6 بهمن1390 ] [ 0:6 AM ] [ رها ] [ ]


گرداگرد فراخ ترين مرغزارها هم
حصاري برقي
هست
اگرچه که پيران رمه
خوب مي دانند که نبايد
به بيراهه روند
اما پيش قراولان جوان
رايحه آبهاي زلال تررا
بو مي کشند
نه تنها در اينسوي
بلکه حتي در آنسوي سيمها….

در پي آن
ناگهان به سيمهايي بر مي خورند
که قساوت سلاخانه آنها
امانشان نمي دهند،

از آنروز ديگر
پيش قراولان جوان،پيران رمه اند
که برقي نهان
فراخ ترين احساسشان را مهار مي کند….

 

* از فيليپ لارکين
ترجمه :آرش توکلي

[ سه شنبه 4 بهمن1390 ] [ 9:44 PM ] [ رها ] [ ]
 

یکی از همون روزایی که از زمین و زمان خسته ام ، صورتم ناخودآگاه کج و کوله شده و یه جفت گوش پیدا کردم و دارم غر می زنم...

هیچی نمی گفت فقط کنارم قدم بر می داشت.

داشتم غر می زدم که دستشو انداخت دورم و بغلم کرد، هرازگاهی هم به شونه ام می زد...

عکس العمل خاصی نشون ندادم یه جورایی شاید منتظر بودم، فقط سرمو پایین انداخته بودم و آرومتر حرف می زدم یواش یواش داشت ارتباطم با اطرافم قطع می شد،کفشامو میدیدم و یه شبح هایی از آدمای دور و ور که سنگینی نگاهاشونو حس می کردم ولی انگاری مهم نبود برام.

چیزی نمی گفت، با اینکه نگاهش نمی کردم ولی یه لبخند آرامش بخش رو کنارم حس می کردم که منو هم به خندیدن وادار کرد.

آروم تر شده بودم و همین موقع ها بود که دلم شروع کرد به لرزیدن...

به این فکر افتادم که این حس رو از کی دیگه تجربه نکردم... چند سالی می شد...

 با همین فکرا از خواب بیدار شدم

همون موقع هم می دونستم خوابم، شاید یکی از دلایلی که انقدر راحت گذاشتم احساسم برا خودش جولان بده هم همین بود!

 

این رها به خودش گفته اگه کسی برات مهم شد باهاش بگو،بخند، از بودن کنارش لذت ببر،نگرانش شو ولی دل نبند دختر خانوم ، بازی نده و دل نبند! حداقل تا وقتی که...

 می گن سخت می گیری!

سخت می گیرم؟!

[ پنجشنبه 29 دی1390 ] [ 6:41 PM ] [ رها ] [ ]
ذهن جهنده ی من! آروم بگیر!
چند بار باید بهت بگم؟! چند بار باید مثل بچه ها دستتو بگیرم باهات راه بیام و بگم شما از این ور؟!

چند بار برات معلوم کنم که باید سمت چی بری و سمت چی نری؟!

چقدر اذیت می کنی آخه؟!

چقدر توان دارم من خب؟! :|  


هفت ، بیست و چهار

:-  شاید | شاید < شاید ( حتی این )

[ دوشنبه 26 دی1390 ] [ 1:3 AM ] [ رها ] [ ]
قوی باش دختر...

[ شنبه 24 دی1390 ] [ 7:2 PM ] [ رها ] [ ]
کاش گاهی فقط گاهی یک دیکتاتور بودم

دیکتاتور بودم و دیکته می کردم

تمام آنچه را که آن گاهی باید باشد

برای من باشد

با من باشد

که نیستم

که نیستند...

[ جمعه 16 دی1390 ] [ 1:47 PM ] [ رها ] [ ]
واااای ببین هوارو! بارون رو می بینی؟!

ببین منو چه می خندم!

واااای درسای قشنگمونو ببین! :)  ببین چه لذتی می برم از خوندنشون! :)

ببین تا می رسم به اون خط قرمزه مترو جلو پامه!

 آسانسورو ببین که منتظرمه همیشه!!!

انگشتامو ببین چه خوشحالن! وقتی تنها دارم راه میرم هی تکون تکون می خورن و حرف می زنن باهام!

 پروانه کوچولوای آبی رو ببین که آروم نشستن رو گوشام و برام شعر می خونن!

ببین حتی وقتایی که با صدای زنگ اس ام اس می پرم سر گوشی و می بینم خبری نیست و مثلا تبلیغ کاشت مو بوده دیگه نمی خوام گوشی رو پرت کنم!

ببین کمتر غر می زنم!

ببین که فعلا با ناراحتیام کنار اومدم!

خوبم خب! :)

هی آسمون! زمین! زمان! سنگم بباره این شکلی  می کنم اینجوری  و اینجوری  رامو می گیرم رد می شم می رم :)

 

[ سه شنبه 13 دی1390 ] [ 1:22 AM ] [ رها ] [ ]

تو از این دشت خشک تشنه روزی کوچ خواهی کرد

و اشک من ترا بدرود خواهد گفت.

نگاهت تلخ و افسرده است.

دلت را خار خار نا امیدی سخت آزرده است.

غم این نابسامانی همه توش وتوانت را زتن برده است.


تو با خون و عرق این جنگل پژمرده را رنگ و رمق دادی.

تو با دست تهی با آن همه طوفان بنیان کن در افتادی.

تو را کوچیدن از این خاک ،دل بر کندن از جان است.

تو را با برگ برگ این چمن پیوند پنهان است.

تو را این ابر ظلمت گستر بی رحم بی باران

تو را این خشکسالی های پی در پی

تو را از نیمه ره بر گشتن یاران

تو را تزویر غمخواران ز پا افکند

تو را هنگامه شوم شغالان

بانگ بی تعطیل زاغان

در ستوه آورد.

تو با پیشانی پاک نجیب خویش

که از آن سوی گندمزار

طلوع با شکوهش خوشتر از صد تاج خورشید است

تو با آن گونه های سوخته از آفتاب دشت

تو با آن چهره افروخته از آتش غیرت

که در چشمان من والاتر از صد جام جمشید است

تو با چشمان غمباری

که روزی چشمه جوشان شادی بود

و اینک حسرت و افسوس بر آن سایه افکنده ست

خواهی رفت.

و اشک من ترا بدروردخواهد گفت


من اینجا ریشه در خاکم

من اینجا عاشق این خاک اگر آلوده یا پاکم

من اینجا تا نفس باقیست می مانم

من از اینجا چه می خواهم،نمی دانم

امید روشنائی گر چه در این تیره گیهانیست

من اینجا باز در این دشت خشک تشنه می رانم

من اینجا روزی آخر از دل این خاک با دست تهی

گل بر می افشانم

من اینجا روزی آخر از ستیغ کوه چون خورشید

سرود فتح می خوانم

و می دانم

تو روزی باز خواهی گشت...


"فریدون مشیری"


آهنگ "ریشه در خاک" شهرام ناظری رو گوش کنید :)

[ سه شنبه 6 دی1390 ] [ 2:41 PM ] [ رها ] [ ]
.: Weblog Themes By Iran Skin :.

رها باش!

امکانات وب
فروش بک لینک طراحی سایت